شکوفه باران
ميدانم که يک روز، خواهي آمد، و آسمان باراني چشانم را، آبي خواهی کرد. کوير خشکيده قلبم، چشم به راه آستان کرمت مانده، تا رحمت و مهربانیات را بر آن ببارانی.
در اين سرزمين افسرده، تنها گُل ياد تو میرويد.
پس بيا! بيا تا با آمدنت، کوير دلم، شکوفه باران شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
