داستانک





با سرعت انگشتانش را روی دکمه ها فشار میداد و حروف به سرعت به هم می چسبیدند و روی صفحه حک می شدند : " از همان روزی که تو را دیدم فهمیدم تو با همه فرق داری تو مثل دخترهای دیگر نبودی و نیستی و شاید برای همین است که من عاشقت شدم و دوست دارم بدانی که تو اولین و آخرین عشق من هستی ، برای همیشه " . فکر کرد همین قدر کافیه بیشتر از این ممکن است مصنوعی بشود حالا فقط باید برای چهارتایی شون میل می زد و منتظر جواب می ماند .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط مهدی
|
