ناگهان آرزو
ناگهان آرزو
وقتی تا نگاه تو لبریز می شوم و سکوت می کنم تا راز فریاد هایم را بشنوی بغض کهنه ای چشمهایم را رنگ پاییز می دهد و مرا ذره ذره به انتهای دلم نزدیک می کند و من می مانم که تو با سرپنجه کدام اقتدار موج غرور دختر دریا را شکسته ای و طوفان را به چشمهایش هدیه کرده ای . راز اشکار زندگیم دلم می خواست ساعتی دقیقه ای و حتی لحظه ای تکرار چشمهایت را در پای نخلهای به قنوت کشیده شده به نظاره بنشیند . دلم می خواهد روزی چشمهایم را در میان غربت نخلستان رنگ پاییز بگیرد و از نگاه تو لبریز شود که در آن کجا اباد یک دنیا تپش برای زیستن ، یک دنیا عطش برای رسیدن ، یک دنیا غروب برای گریستن و یک امتداد دریا برای طوفانی شدن موج می زند . دلم می خواهد روزی فراتر از همه چیز ، رنگ چشمها تو را در طرح چشمهایم بریزم و زندگی را نفس بکشم .
