تبليغاتX
اندیشه جوان

اندیشه جوان

" اندیشه پشتوانه ای بزرگ در سراسر زندگی بشر است "

داستانک ...

آرام کلیدش را در قفل انداخت. مواظب بود که قفل در صدا ندهد . گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده میشد از پایش درآورد نوری که از لای پرده های هواکش به راهرو می تابید سایه اش را روی زمین پهن کرده بود دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کنداما ترسید بچه هایش بیدار شوند دستش را پس کشید دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در ... نگاهش افتادبه نقاشی روی در . او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند درشت زیرش نوشته بودند "بابا" نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید"تق" بدنش لرزید"نکندکه..." مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:"نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط مهدی  |