خط عمرم در شباب است و دلم پيري كند

خط عمرم در شباب است و دلم پيري كند
آسمان مال تو است اما ز من دوري كند
دان كه بد بودند ياران ظاهر خوب ما
هر نفس بردند ز من، قلب پر از آشوب ما
خانهام را در مزن، چون مهر و موش بستهام
در جهان جمعي به عيش مردهاند و من ز خواري خستهام
هر كه دستش در بر ما چون گدايان صاف بود
شمع را هم شكستهاند آن گدايان كبود
خانهام فرش ندارد، فرش گرديده خاك
خاطراتم را بسوزم چون كه آنهم گشته پاك
در وفاداري عهدم سالها بر سنگ غم نشستهام
چون نشستن جايز حالم نبود، بار سفر را بستهام
اينجا هم همينطور!

اينجا هم همينطور!
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش راروي سرش كشيده بود و استراحت مي كرد . سواري نزديك شد واز او پرسيد: هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند؟
پيرمرد پرسيد : مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت : مزخرف!
پيرمرد گفت: اينجاهم همينطور
بعد از چند ساعت سوارديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم ازاوپرسيد: مردم شهرتو چه جوريند؟
گفت: خب ، مهربونند.
پيرمرد گفت: اينجاهم همينطور

