داستان بیژن و منیژه
بیژن جوان ، برای کشتن گرازها ، از دربار کیخسرو به سوی کشور ارمنستان روانه می شود . از برای راهنمایی وی ، پهلوانی گرگ باران دیده ، یعنی گرگین، همراه او می گردد . پس از انجام این مهم ، بیژن آماده برگشتن می شود . گرگین که بر شهرت و افتخار آینده او حسد می برد ، برای از بین بردن آبروی بیژن ، وی را می فریبد و می گوید که در فاصله یکی دو روزه راه ، در سر حد توران ، تفرجگاه بسیار زیبایی وجود دارد که دختران تورانی در فصل بهار در آنجا جشن برگزار می کنند ؛ دختر پادشاه توران ، افراسیاب ، نیز که در حسن و جمال همتایی ندارد ، هر سال به آنجا می آید . اکنون اتفاقا فصل بهار شروع شده و زمان اجرای مراسم جشن دختران تورانی در آنجاست .
اگر بپذیری به آنجا می روی و از میان آنها دخترانی چند را گرفته به ایران ببریم، از این کار شهرت زیادی کسب خواهیم کرد . بیژن ساده لوح فریب او را خورد ؛ و به ناحیه ترکستان می رود . منیژه ، دختر افراسیاب پادشاه توران که برای تفریح به آنجا آمده بود ، با دیدن بیژن بر وی عاشق می شود و توسط دایه اش او را به فرگاه خویش می آورد . شاهزاده خانم پس از چند روز از فکر فراق بیژن تاب نیاورده و به او داروی بیهوشی می خوراند و او را بیهوش کرده به کاخ پادشاهی می برد .
این خبر توسط نگهبان کاخ به پادشاه می رسد ؛ به دستور پادشاه ، نگهبانان افراسیاب بیژن را بازداشت کرده و در چاه تاریکی زندانی می کنند . کاخ منیژه به غارت می رود و شاهزاده خانم در لباسی فقیرانه از کاخ طرد می شود . اکنون او با گدایی شکم خود و زندانی را سیر می کند . در اینجا ، توسط جام جهان نما ، کیخسرو از زندانی بودن بیژن با خبر می شود .
رستم ، همراه با هفت پهلوان دیگر برای رهایی بیژن به توران می رود و او را از چاه بیرون می آورد . سپس پهلوانان ایرانی به کاخ افراسیاب هجوم می برند ؛ افراسیاب فرار می کند و آنگاه کاخ او را به یغما و تاراج می برند . روز دوم افراسیاب با رستم جنگ می کند اما شکست خورده فرار می کند و رستم همراه بیژن و منیژه به ایران برمی گردد.
