داستان ديوانگی وعشق
زمان هاي قديم ، وقتي هنوز راه بشر به زمين بازنشده بود . فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.
ذكاوت گفت بياييد بازي كنيم، مثل قايم موشك !
ديوانگي فرياد زد: آره قبوله من چشم مي زارم !
چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط مهدی
|
